تبليغاتX
باغ رویا

باغ رویا

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است

تولدت مبارک عشق زیبایی من

خوب رسیدیم به تولد عشق زیبای من! تاریخ ۳۰ دی شعر زیر  رو هدیه میدم بهش امیدوارم که خوشت بیاد عشق من

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

 و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

 روز ميلاد...

روز تو!

 روزي كه تو آغاز شدي!

 تولدت مبارك...

 

زمين اون گل رو به دست سرنوشت داد 

 و سرنوشت اون گل رو تو قلب من كاشت 

 تا باغچه خالي قلبم، جايگاه يك گل باشد 

گل ياسمنم تولدت مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 9:29  توسط آرا  | 

وقت های نبودنت

خیلی وقت بود که نبود، آنقدر نرم و بی سر و صدا رفت که حتی نگاهم به اندازه امتداد یک تعجب پرسشگرانه نلرزید، سقف اغلب خیس چشمانم یک ترک کوچک هم برنداشت. حقیقتش تا مدتی به هیچ کس حرفی نزدم قهر و آشتی های ما همیشه عین قهر و آشتی بچه ها پُر از مژده و معصومیت و صدف دریایی بود اما انگار این بار قهر او به شیوه بزرگترها بدون معصومیت و صدف بود و من بی خبر از همه جا منتظر پیام آشتی اش بودم. دیر که کرد از کسی که قشنگ عکاسی می کرد خواستم به او- با اطراف شلوغش- یادآوری کند که من قهرم، چشمانم را بستم عین قایم باشک منتظر شدم تا پیدایم کند یعنی آشتی، اما نه او نیامد، دور و بری ها کم کم سراغش را می گرفتند آخر او همیشه می گفت که دوستم دارد و اهل دروغ هم نبود، اما یک بار گفته بود که اگر قهر کنم خودم باید بروم آشتی، خلاصه که تا چشم کار میکرد تنهائی بود و گیتاری که در لانه اش انگار به رحمت خدا رفته بود و انگشتانی که در حسرت یک واسطه آشنایی با ملودی و بازی ساز در دستانم یخ زده بود. تا چشم گشودم چند ماه گذشته بود و او به تمام معنی و با تمام وجود دمدمه ای تولدش با دیگری برای همیشه رفته بود آرام آرام تولدش شد با تردیدی تولدت مبارکی نوشتم فقط همین، باز هم با یک واژه رسمی که هرگز طعم آشنایی نداشت پاسخ داد، درست است باید قبول می کردم که من حالا یک غریبه ام برای او، مدتی بعد من او را دیدم بی آنکه او مرا ببیند، ابرهای فشرده بدجوری چشمانم را از تصرف غرور خارج کردند، کلی سبک شدم با اشک و او هنوز بی خبر و من بی خبرتر از او، او هنوز نبود تا اینکه یک شب زمستانی پیغام حامل دلتنگی اش رسید، عجیب است من که دلتنگ تر بودم از او، اشک یک بار دیگر سرزمین مادری اش را با آه به آتش کشد این بار پاسخی مثل خودش دادم، راستش را هم نوشتم من هم همین طور، چه کنم؟ و او گفت فردای آن روز که هنوز دی بود و زمستانی سیم خطوط متصل به آن به یاد من آوردند که او هنوز هست و او گفت چرا نبوده و گفت که پیام تبریک تولد مرا از بس که طعم غریبه ها را داشته تشخیص نداده است. باید باور می کردم و باور هم کردم اما یک چیز تغییر نکرد او رفته بود همان که نوشتم اما هنوز بدش نمی آمد که گیتار و انگشتان یخ زده مرا با اراده تابستانی اش زنده کند و این بار من سکوت کردم در برابر او، بازی ساز، اتفاق زندگی و همه چیز.

همین که عین بچه ها آشتی کردیم پُر از معصومیت و گوش ماهی و بدون غرور، خودش یک دنیا که نه هزار دنیای ناشناخته می ارزد، حالا نبودن و نماندن و رفتن و انگشتان سرد و تنهائی و مرگ موقت گیتار را به خاطر چشم روشن رعنایی که عزیز است به هیچ می سپارم این نامه را هم خطاب به او نمی نویسم دوست دارم آن قدر از بخش عاشقانه یاب هوشش کمک بگیرد که خودش از میان این همه نامه آن را تشخیص دهد، امروز همان روز است همان روز آشتی، راحت نوشتم عین کسی که دفتر خاطرات دوستش را همان جا سرکلاس می نویسد و از او اجازه نمی گیرد که توی خانه با کمک از کتابهای شعر پُرش کند. تقریبا خط آخر است فقط یک چیز مهم، او خودش گفت ولحنش تایید کرد که هنوز دوستم دارد، نمی دانم اما فکر می کنم راست گفته است او اهل دروغ نیست، او هنوز دوستم دارد.

گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن

تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کن

دست بردار از او، خاطره بازی کافی ست

فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشینند هنوز

دل که در دره نیفتاده فراموشش کن

گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش

دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن

به شما برنخورد پای غزل بود و شکست

اتفاقی ست که افتاده فراموشش کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:19  توسط آرا  | 

ایجاد وبلاگ درد دلهای من و عشق زیبایی من

وبلاگ درد دلهای عاشقانه من و عشق زیبایی من ایجاد شده است به آدرس زیر! میتونی ببینید امیدوارم خوشتون بیاد البته نظر یادتون نره

 

www.aralaila.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 15:1  توسط آرا  | 

سکوت سرد

من از شکست عاشقانه می آیم، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند، شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.

می گویند از صبح بنویس، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت، باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال، اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم، بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.

سقف اعتماد تعمیری ست، مدام چکه می کند، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پُر باشد خالی ست، نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را.

مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند.

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است، اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید، اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست. خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد. اما همیشه حق با برندها نیست می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست، بی علاج ست، دانستنش آدم را کم کم می کُشد، گریه شبانه می آورد، اما همین است خبر کاملا ً ناگوار و واقعی ست اون یکی رو جز من داشت.

سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد، گریه می کنم باشکوه، مثل اقیانوس، بلند مثل اورست، او نمی شنود و نمی داند که ماه، خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 14:20  توسط آرا  | 

همسفر

شرمنده ام

گفته بودم

دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم

و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم

گفته بودم

غبار قدیمی تقویم را

ازش بیشه های شعر و خاطره پاک نمی کنم

گفته بودم

صدای سرد سکوت این سالها را

با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم

اما دوباره دل دل این دل درمانده

تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد

هی

همیشه همسفر حدود تنهایی

بگذار که دفتر دریا هم

گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 14:17  توسط آرا  | 

گریه بدون اشک

امشب کسی که خودش هم عین نامش غمگین بود و از عشق سرخ به من آموخت که گاهی انسان می گرید بدون آنکه چشمانش خیس شود و تنها علامت گریه، تر شدن چشم نیست و من اندکی بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانی که بی چشم خیس گریه می کنند ابری ترند، سبک هم نمی شوند، دل و دستشان هم می لرزد، اشک هم که نمی ریزند پس خیالشان ناراحت ترست.

برای او دعا می کنم که مثل خودش باشد نه اسمش، جوری نیست که برایش نامه بنویسم این چند خط را هم محض شگفتی ام نوشتم از این مبتلا شدن، برایش تنها دعا می کنم، عزی زاست چون سرخ است عین حقیقت و مثل مقدساتم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 10:27  توسط آرا  | 

نامه ای بی سر و صدا

خیلی وقت بود که نبود، آنقدر نرم و بی سر و صدا رفت که حتی نگاهم به اندازه امتداد یک تعجب پرسشگرانه نلرزید، سقف اغلب خیس چشمانم یک ترک کوچک هم برنداشت. حقیقتش تا مدتی به هیچ کس حرفی نزدم قهر و آشتی های ما همیشه عین قهر و آشتی بچه ها پُر از مژده و معصومیت و صدف دریایی بود اما انگار این بار قهر او به شیوه بزرگترها بدون معصومیت و صدف بود و من بی خبر از همه جا منتظر پیام آشتی اش بودم. دیر که کرد از کسی که قشنگ عکاسی می کرد خواستم به او- با اطراف شلوغش- یادآوری کند که من قهرم، چشمانم را بستم عین قایم باشک منتظر شدم تا پیدایم کند یعنی آشتی، اما نه او نیامد، دور و بری ها کم کم سراغش را می گرفتند آخر او همیشه می گفت که دوستم دارد و اهل دروغ هم نبود، اما یک بار گفته بود که اگر قهر کنم خودم باید بروم آشتی، خلاصه که تا چشم کار میکرد تنهائی بود و گیتاری که در لانه اش انگار به رحمت خدا رفته بود و انگشتانی که در حسرت یک واسطه آشنایی با ملودی و بازی ساز در دستانم یخ زده بود. تا چشم گشودم چند ماه گذشته بود و او به تمام معنی و با تمام وجود دمدمه ای تولدش با دیگری برای همیشه رفته بود آرام آرام تولدش شد با تردیدی تولدت مبارکی نوشتم فقط همین، باز هم با یک واژه رسمی که هرگز طعم آشنایی نداشت پاسخ داد، درست است باید قبول می کردم که من حالا یک غریبه ام برای او، مدتی بعد من او را دیدم بی آنکه او مرا ببیند، ابرهای فشرده بدجوری چشمانم را از تصرف غرور خارج کردند، کلی سبک شدم با اشک و او هنوز بی خبر و من بی خبرتر از او، او هنوز نبود تا اینکه یک شب زمستانی پیغام حامل دلتنگی اش رسید، عجیب است من که دلتنگ تر بودم از او، اشک یک بار دیگر سرزمین مادری اش را با آه به آتش کشد این بار پاسخی مثل خودش دادم، راستش را هم نوشتم من هم همین طور، چه کنم؟ و او گفت فردای آن روز که هنوز دی بود و زمستانی سیم خطوط متصل به آن به یاد من آوردند که او هنوز هست و او گفت چرا نبوده و گفت که پیام تبریک تولد مرا از بس که طعم غریبه ها را داشته تشخیص نداده است. باید باور می کردم و باور هم کردم اما یک چیز تغییر نکرد او رفته بود همان که نوشتم اما هنوز بدش نمی آمد که گیتار و انگشتان یخ زده مرا با اراده تابستانی اش زنده کند و این بار من سکوت کردم در برابر او، بازی ساز، اتفاق زندگی و همه چیز.

همین که عین بچه ها آشتی کردیم پُر از معصومیت و گوش ماهی و بدون غرور، خودش یک دنیا که نه هزار دنیای ناشناخته می ارزد، حالا نبودن و نماندن و رفتن و انگشتان سرد و تنهائی و مرگ موقت گیتار را به خاطر چشم روشن رعنایی که عزیز است به هیچ می سپارم این نامه را هم خطاب به او نمی نویسم دوست دارم آن قدر از بخش عاشقانه یاب هوشش کمک بگیرد که خودش از میان این همه نامه آن را تشخیص دهد، امروز همان روز است همان روز آشتی، راحت نوشتم عین کسی که دفتر خاطرات دوستش را همان جا سرکلاس می نویسد و از او اجازه نمی گیرد که توی خانه با کمک از کتابهای شعر پُرش کند. تقریبا خط آخر است فقط یک چیز مهم، او خودش گفت ولحنش تایید کرد که هنوز دوستم دارد، نمی دانم اما فکر می کنم راست گفته است او اهل دروغ نیست، او هنوز دوستم دارد.

گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن

تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کن

دست بردار از او، خاطره بازی کافی ست

فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشینند هنوز

دل که در دره نیفتاده فراموشش کن

گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش

دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن

به شما برنخورد پای غزل بود و شکست

اتفاقی ست که افتاده فراموشش کن

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 10:26  توسط آرا  | 

نامه ای بدون عنوان

سلام تنها تروت فرداهای نیامده، مانده تا حالم آن جوری شود که بتوان راستش را برایت نوشت، اگر هم لا به لای حرفهایم طعم خوشی را حس کردی بدان نا خواسته از دست قلمم در رفته است، مثل پروانۀ خال خالی قشنگی که با مهارت از روی دست پسرکی که او را بعد از کلی دنبال کردن گرفته فرار می کند.

خیلی روز می شد که حتی هیچ چیز، برایت پاره هم نکرده بودم چه برسد به اینکه بنویسم اما امروز بی جهت دلم هوای آزارهایت را کرد، هوای بی پاسخی ها، به قول بچه های دیروز، بی محلی ها، نازهای بدون نیاز، هوای همه چیزت را که هیچ نبود، نه فکر کنی دلم برایت تنگ شد، نه، دیگر به قول قدیمی ها بزنم به چوب، دلم برای کسی تنگ نمی شود، با آنکه خالی ست می تواند از خیلی ها پذیرایی کند اما سنت مهمان نوازی اجدادی اش را هم به باد سپرده است.

خسته است، حوصلۀ خودش را هم ندارد، تنها به این فکر میکند که تمام افرادی که ناخواسته دلیل تولد دیگران می شوند محکومند اما هیچ راه قانونی مناسبی برای صدور هیچ حکمی در مورد آنان نمی یابد.

تنهایم عین سپیدار بلند مدرسه، عین خدا، عین آسمان، عین قوی بی جفت در حال مرگ، عین سیمرغ و شاید عین همه، حتی آن هایی که آدم فکرش را هم نمی کند که تنها باشند اما هستند.

ببین! دیشب که در نوشته های تکه تکۀ دفترم پرسه می زدم حرفی یافتم که مناسب ترین عنوان برای نامۀ بی دلیلم بود، راستش تمام این ها را نوشتم که آن جمله را بنویسم: حق با کس بود که برای اولین بار این حرف غم انگیز را از روی بدست آوردن تجربه ای به قیمت دانه های یاقوتی اشکهایش زده بود، تو هم بخوان، شروع کن و لطفا ً باورت شود هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که لیاقت اشکهای تو را دارد هیچ گاه اشک تو را در نخواهد آورد جسارت نباشد، ادب رسم بزرگی از آئین نامه نگاری ست، اما تو خیلی اشک مرا در آوردی کم دیدی و کلی هم ندیدی و حتی کسی نگذاشت خبرت شود، مهم نیست.

چقدر بد است که بزرگ می شویم یعنی قدمان، شناسنامه هایمان، کلاس درسی مان، انداۀ لباسهایمان، اما خودمان کاش همان اندازه صادق می ماندیم که نماندیم، هر چه سایز ها بزرگ شدند ما به قول زبان عامیانه آب رفتیم شاید هم عامیانه نباشد. یعنی فرو رفتیم درآبی گل آلود و نه چندان زلال، حالا انگار بچه ها هم دیگر قرار است راستش را نگویند.

بچگی من و تو خاطرت هست؟ وفتی اسم دو نفر را می اوردند و می پرسیدند کدام را بیشتر دوست داری و ما و تمام هم سن و سالهایمان در آن وقت همیشه نام دومی را چون دیرتر می شنیدیم و به خاطرمان می ماند حفظ می کردیم و مثل طوطی تحویلشان می دادیم و اگر جای ان دو را برای دومین بار عوض می کردند باز هم آن دومی را بار اول اولی بود می گفتیم و پیش خودمان تعجب هم نمی کردیم که این بار چرا یکی را بدون اینکه محبتی کرده باشد بیشتر دوست داریم و این مال غریبه ترها بود.

دوست داشتن پدر و مادر یا دو آدم نزدیک دیگر که می شد همیشه راست می گفتیم و هیچ کس دعوایمان نمی کرد، اما مطمئنا ً به ان کسی که کمتر دوستش داشتیم یواشکی بر می خورد و تصمیم می گرفت دیگر وقتی ما را بیرون برد برایمان آلاسکا نخرد ولی حالا می بینی که بزرگترها به بچه های امروز یاد داده اند که نام هر دو نفری را که برای مقایسه کنار هم دیدند بگویند و در ازای پرسش هر کسی که این سوال را از آن ها کرد بگویند هر دو تا، یا اندازۀ هم و این از بچگی آنها عادتشان شده که عشق حتی به نزدیکان را در پستوی دلشان پنهان کنند تا مبادا به کسی بربخورد و دیگر حرف راست را از بچه هم نمی شود شنید دیگر بچه ها اصلا ً خوب نیست که این جور بمانند و قبل از سایزهایشان بزرگ شوند اما شده اند حتی وقتی دو رنگ را نشانشان بدهی و بپرسی کدام قشنگ تر است می گویند این و این.

یاد گرفته اند وقتی با تو بیرون بیایند اگر دلشان چیزی خواست بگویند: من اصلا ً از این ها دوست ندارم، یا وقتی عروسکی عین شیطان در جلدشان می رود یا یک ماشین کنترلی به آنها چشمک می زند بگویند: این ها خطرناک است، یا اگر بر حسب اتفاق چرخی ببیند پر از آلاسکا بگویند: این ها را نخوری مریض می شوی. و اگر بادکنک ببینند بگویند: این مال بچه های خوب نیست. و دور از چشمهایشان می فهمی که دلشان تمام آن ها را یکی بیشتر از دیگری خواسته است و کسی شاید مثل لولویی که دیگر افسانه شده و شب ها پشت هیچ دری نیست و ترساندن مدرن مانع از ورودش حتی به پشت پنجره می شود نمی گذارد حرف راست را از بچه بشنویم.

نمی دانم نامۀ عاشقانه برای تو می نویسم یا خاطرات امروز و دیروز بچه ها را، خلاصه که تو که بچگی ات حرف راست را می شد از زبانت شنید اینگونه شدی، وای به حال بچه هایی که هنوز بچگی را پشت سر نگذاشته، عین بزرگترها شده اند.

دلم عجیب برای فردا که نه، بی فرداییمان شور می زند اما چه فایده، آن اتفاقی که نباید بیفتد مدتهاست برای همه افتاده است، اتفاقی که بزرگ و کوچک سرش نمی شود. و هر چیز سرراهش باشد درو می کنند، عشق، حقیقت، تپیدن تند قلب، آه و درد اشکار، این اتفاق برای تو هم افتاد، بدجوری جا خوردم، همیشه فکر می کردم با این که منطقی نیست اما چون دل من می گوید حتما ً راست است که تو برای این جا زیادی، یعنی یک جوری مال یک جاهای دیگر هستی، نه فکر کنی شبیه قصۀ سیندرلا و آن شاهزاده و کفش نقره ای و ساعت دوازده، نه عزیزم کمی واقعی تر فقط کسی که مثل هیچ کس نیست، نه چشمانش، نه عشقش، نه تنفسش، نه خشمش. اما آن اتفاق تمام معادلات من غریبه با ریاضیات را بهم که ریخت هیچ، سوزاند و خاکسترش را هم به باد داد و او را هم نمی دانم خاکستر را کجا برد، حقیقتش علاقه ای هم به دانستن جایش ندارم، فرقی نمی کند کسی عین یک دوست یا دشمن آن روی سکه را نشانم داد خیلی ماندم که این روی درست است یا آن رو؟

شبی در یک رقمی های دی از یک آوای آسمانی جواب گرفتم کسی که دو رو دارد برای جستجو یکرنگ نیست و هیچ دفاعیه ای برایت نیافتم دروغ چرا، تمام تلاشم را هم نکردم، خیال هم نبافتم و گر نه می شد مثل همۀ شعرها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام کرد.

اما نکردم چون نخواستم چون گاهی وقتی به آخر یک خط می رسی بازگشت از ان دیوانگیست از آن دیوانگی ها که اسمش حماقت است و این دیوانگی با آن دیوانگی هائی که جای بسی افتخار دارد هفت آسمان فرق می کند.

گاهی این آخر خط است که به انسان باد می دهد اول یک خط درست کجاست و شاید این آخر هم از همان هاست. نه، اشتباه نکن، جا نزدم، پشیمان نشدم، عین بچه ها که امروز و دو روز بعد از خرید اسباب بازی جدیدشان آن را به بقیه ترجیح می دهند و اگر روز بعد کسی جدیدترش را برایشان بخرد آن را هم یک گوشه پرت می کنند تصمیم عوض نکردم، من ترا، یا صاحب رویاهایم با حاکم آرزوهایم، با قاضی تقدیرم و با مهر کنندۀ سند بزرگ سرنوشت پر از خط و نقشم اشتباه گرفتم، اشتباهی فراتر از نام، نام یک کوچه و خیابان یا پلاکی که رقم دومش مشخص نیست، اشتباهی فراتر از یک رنگ، یک اسم مشابه و یک فکر، اشتباهی به قیمت یک دنبا عمر، چند فنجان زهر، کلی تنفس به هدر رفتۀ بی بازدم، یک کوله بار درد، و هزار یلدا غصه و کرور، کرور، شب پر گریه بی ستارۀ تاریک. اما شاید همین جا هم برای پی بردن به این اشتباه جای بدی نباشد. شاید باید بگوییم خدا رو شکر که اینجا فهمیدم، اینجا فهمیدم شاید اگر دیرتر می شد دیگر هیچ راهی برای تشخیص آخر و اول هیچ خطی نبود، به قول قدیمی هائی که منکر حرفشان بودم قسمت، قسمت شاید تا دیروز در ذهن من بخشی از انار دانه شده ای بود که با مهربانی به کسی تعارف می کردم و می دادم یا نصفی از سیبی بود که در زنگ تفریح های کودکی گاز نمی زدم تا بشود با کسی شریک شد، اما حالا لمس می کنم، قسمت شاید معنی اش یک جور عوش شدن تقدیر و حادثه در سرنوشت و کشیده شدن انسان به مقصدی بی آن که خودش بخواهد و تصورش را بکند باشد مثل بی وقت دریا رفتن، بدون اجازه کاری را کردن و حسی که تو را به درون دریا می کشد.

دعوت شفاهی مرگ و خالی شدن زیر پایت بدون آنکه تصمیم مردن داشته باشی و بر عکس شاید یعنی وقتی که به قصد مرگ به دریای طوفانی می زند ماه تمام خودش را نقره ای می کند و در دریا بپاشد و هیچ ماسه ای زیر پای کسی تکان نخورد و کلی قایق رد شود و همۀ ماهیگیرها آن برای صید ماهی رویایی که مروارید قه را داشته باشد به دریا زده باشند برای نجات، و کسی که اصلا ً تصمیم به زندگی نداشته باشد زنده بماند، من حالا معتقدم که قسمت یعنی هر دو هم بخشی از سیب و هم نقطۀ پیش بینی نشدۀ فردا تا فرضیۀ بعد چه باشد عجب نامۀ عجیبی، شاید بشود در کتاب فلسفۀ غیر معروفی از مطالبش کمک گرفت.

تفاوتی نمی کند هر کس خواست از یک نامه هر استفاده ای کند از جانب من که مجاز است تو هم که یقین دارم اهمیتی برایت ندارد، شک دارم تا آخر بخوانیش، چقدر حرص می خورم وقتی تصور میکنم ورقش بزنی تا عین کسانی که دوست دارند ببینند آخر یک رمان عشقی چی می شود فقط صفحۀ آخر را بخوانی، خوشحالم اگر که این کار را بکنی مجبوری مدام به صفحۀ قبلی رجوع کنی چون این طوری چیزی سر در نمی آوری، حرفهایم ناتمام است تا اله صبح می توانم برایت بنویسم، اما فعلا ً دیگر کافی ست هم دستهای من خسته اند و هم چشمهای تو، لطفا ً اگر تا به حال فکری نکرده ای که می دانم کرده ای فکری برای فردا که چه عرض کنم برای بی فردائیت بکن، روی من اصلا ً هیچ جور با هیچ عنوانی، حتی غریبه هم حساب نکن. شاید تا بحال هم اینگونه بوده، اما لازم است خودم بنویسم من شاید باشم موقت پر از سکوت و ابهام و تردیدی نارنجی، اما یقین کن، تو یقین کن من هیچ جا، هیچ وقت، و هیچ جور دیگر نیستم نه با تو و نه برای تو، نمی دانم با کی و برای که اما تاکید می کنم اگر باشم نه با توام و نه برای تو و این آخرین نامه نیست، باید همه چیز را بگویم، باور کن این حرف من است در کمال هشیاری می نویسم خوابم هم نمی آید، عاشق دیگری هم نشده ام، ید بچگی هایم هم نیفتاده ام، دیوانه تر هم نشده ام، با کسی حرفم نشده، و صحبت تلافی نیست و هیچ کجای این نامه هم عین اشتباه قبلی ام گیومه ای پیدا نخواهی کرد.

و با کمال شهامت و با حواسی جمع تر از بزرگترین علامت به علاوه دنیا

 

آرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 20:2  توسط آرا  | 

نامه

چه کنم، دوستش دارم، شوخی که نیست، حرف یک عمر در به دری است، صحبت کلی آوارگی است، شکایتی نیست، حرف شکایت که در عشق بیاید باید فاتحۀ این حکایت را خوند. شما هم بدانید، بد نیست، تازه بعد عمری عاشقی، همین امشب پاییزی از من پرسید: مگر تو دوستم داری؟ و من یقین دارم، دیوانه تر از مجنون، خیره به پرسش عجیبش، هفت آسمان حیرت را سیر کردم و برگشتم. راستی! گفتم برگشتم، او هم برگشت. درست است، از سفر ان سوی اقیانوش برگشت، اما نه پیش من او مال همه است و من آرزو می کنم هیچکس مال او نباشد، اما مگر می شود. او حرفی نزد، ننوشت، سکوت کرد اما جوری که به بی قانونی غرور شکستۀ یک عمر عاشقی ام بر نخورد فهماند که قصد دارد مرا کنار بگذارد، همیشه حرف، حرف اوست. نه فقط حالا. راستی آخرین باری که با التماس دفترم را نوشت. جمله ای نوشت که آرزو می کنم به استان نیلوفری چشمان روشنش برنخورد، اما جمله اش درست مثل حرف ادم بزرگهایی بود که به بهانۀ مصلحتی بزرگ شدن فرزند کوچکشان برایش عروسک نمی خرند و او تنها نوشت که لیاقت تو از من و امثال من بیشتر است. می دانست من هم بچه ام، هم عروسک می خواهم، هم هیچکس اندازۀ من دیوانه اش نیست وهم صحبت این حرف ها نیست کافی است این دو خط اخر را برای خودش می نویسم، زیبا خوشحالم که مرا دور نمی اندازی و تنها می گذاریم کنار. می دانی همیشه رسم است چیزهایی را کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقت دور دیگر دوباره لازمشان شود، پس نگهش می دارند، اما چیزی را که دور بیندازند، هم دور است، هم رفته است و هم دوباره لازم شدنی در کار نیست. من راضیم به همه چیز، و هر چیز که جوری به تو مربوط می شود، می دانم جمله ای که نام کتاب است، حرف دل توست. باز گلی به جمال گلت که حرف دلت را با شهامت اگر نمی زنی لااقل به دیوانه ای مثل من می فهمانی و من این گونه آن را در گیومه ای از تو نقل می کنم :

« درست مث تقویمی که عوض می شه سر بهار»

«می نذازمت یه گوشه و دیگه می ذارمت کنار»

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:42  توسط آرا  | 

وقتی رفتم

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی گریش نگرفت

اشکشو کسی نریخت پشت سرم

منم انگار همیشه تو سفرم

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من می خواس تلافی بکنه

پس چش هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم، نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلیم آفتابی بود

اگه شب می رفتم و خورشید نبود

آسمون خوب می دونم، مهتابی بود

چشمی با رفتن من خیره نموند

به درو به آسمونو پنجره

می دونم، خیلیا گفتن چیزی نیس

اینکه ماتم نداره، بذار بره

وقتی رفتم کسی اشکش نیومد

نیومد هیچ جا صدای گریه ای

توی این دنیا بد، هیچکی نداشت

از سفر رفتن من، گلایه ای

هیچ کسی نگاش برام ابری نشد

زلزله، هیچ دلی رو تکون نداد

راس راسی، واسه کسی مهم نبود

نه که فک کنی بود و نشون نداد

چهرۀ هیچکسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مُرده بودن

کِی می رم، کجا میرم، میام یا نه؟

کسی لااقل اینو سوال نکرد

انگار می خوام برم خرید کنم

هیچکسی چیزی نگفت، حلال نکرد

دم رفتن کسی حرفی نمی زد

همه ساکت بودن و بی سر صدا

یه نگهبان که ما رو نگاه می کرد

زیر لب گفت، به سلامتی کجا؟

اشک و لبخند دوتایی کنار هم

با یه لهن مهربون جواب دادن

انگاری یه عالمه کوهای سخت

از رو شهر شونۀ من، افتادن

این سوال مهربونو، بی ریا

پرسش سادۀ یه غریبه بود

کسی که اسم منم نمی دونست

زیر چشماش غمی بود داغ و کبود

دم رفتن کسی گفت سفر به خیر

که واسم غریب و ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

بهتره اهالی رویامونو

بدون توقعی، جواب کنیم

نباید حتی رو بهترین کسا

توی بدترین جاها، حساب کنیم

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:27  توسط آرا  | 

نامۀ یک متهم

 

شاکی پرونده سلام، درسته من متهمم

حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم

چه ذوقی کردم، شنیدم گفتی شکایت می کنی

اما دلم گرفت که گفتی منو اذیت می کنی

من تو رو اذیت می کنم؟ منی که می میرم برات

منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات

تو حکم من نوشته بود طبق مواد یک و بیست

تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست

معلومه عاقلانه نیست، عاشق که عاقل نمی شه

ولی با این جواب من که حکمی باطل نمی شه

شاکی محترم، گلم، بگو که زندونیم کنن

بگو پیش پای چشات، یک شبه قربونیم کنن

بگو به افتخار تو، بیان منو دار بزنن

علت دیوونگیمو، تو کوچه ها جار بزنن

بگو که از رو قصمون کلی لالایی بسازن

عکسای زیبا رو ولی اینجا و اونجا، نندازن

آخه حسودی می کنم، بفهمن این راز و همه

فردا تلقب کنن از جنون این متهمه

دوس ندارم زیبای من از هر کسی شاکی باشه

متهم اون نباید تو کره خاکی باشه

شاکی من، قانون می گه: به هر کی رو کنه جنون

چون قانونو نمی شناسه، دیگه نه تنبیه و نه اون

متهمت، اما می خواس، شامل این بندا نشه

به خاطر همین داره، بارای عقلو می کشه

نشسته تنها، این گوشه، بدون حامی و وکیل

کلی خوشش اومده از عشق تو و جرم و دلیل

خوب می دونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو

می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو

درسته که عاشقتم، اما مگه من دیوونم

خند رو از تو بگیرم، که بی چشات نمی تونم

خلاصه که شاکی ماه، صاحب پروندۀ من

خاطرۀ گذشته هام، مالک آینده من

متهمت قصدی نداشت، عاشقیشو به دل نگیر

فقط اونو قبول بُکن، به چشم مجرمی اسیر

اینجا وکیل نمی یاد که بگه من جنون دارم

چون اگه آزادم کنن، باز سر تو درد می یارم

شاکی نازنین من، مزاحمت شدم، ببخش

مثل تمام لحظه ها، بتاب و آروم بدرخش

متهمت قول می ده که دیگه به تو نامه نده

درسته دیوونس ولی موندن رو قول و بلده

فک نکنی نامۀ من شده مثِ دفاعیه

شاکی گل، نشون ندی این مدرک و به قاضیه

نشون بدی اونم می گه به خاطر درد جنون

متهمت گناه داره، بگذر از اتهام اون

ولی تو این کارو نکن، می خوام اسیری بکشم

تابلوی چشمای تو رو ناز و کویری بکشم

فدای چشمات که تو نور، هزار و صد رنگ می شه

زرد پاییزی می پوشی، چشات چه خوش رنگ می شه

راحت شدی از دست من با شعر و عشق و التماس

نمی گم اما، نمی یام، بیرون از این رخت و لباس

یادت باشه که لحظه صدور حکم، تو محکمه

دلت نسوزه، نگذری از تقصیر متهمه

شاکی هیچ کس نشو، فقط اینو ازت می خوام

فدای شاکی گل و جرم جنون و اتهام

الهی دروازۀ بخت، به روت همیشه وابشه

دست به خاکستر بزنی، الهی که طلا بشه

متهم هر چی ردیف، ردیف پنج و دو و سه

نمی ذارم تو عاشقی، کسی به گردم برسه

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:18  توسط آرا  | 

منتظرم برگردید

 

یادمه اولین روز گونه هامو تَر کردید

وقتی دیدید دیوونم حافامو باور کردید

خیالتون راحت شد که بی شما می میرم

محبتو از اون وقت کمتر و کمتر کردید

گفته بودید با منید حتی اگه نباشم

کلاغ خبر می آورد شبو با کی سر کردید

شما دوسم نداشتید از چشاتون می بارید

نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید

از هر جا می گذشتید گل به پاتون می ریختم

شما به جاش توی قلبم هزار تا خنجر کردید

عزیز بودید فراوون، زجرم دادید چه آسون

وجودتونو با زجر واسم عزیزتر کردید

چه روزایی که شونم پناه اشکاتون شد

رو زانوهای خستم، خستگی رو در کردید

انگار خوشی نمی خواست من مزه شو بفهمم

یه روز که گل می دادم، نداده پرپر کردید

چیزی نبود تا اونروز، آروم بودیم و خوشبخت

تمام این کارا رو اون روز آخر کردید

پس نذرامون چی می شه، حتما ً بیادتون نیست

واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید

حق با شماس، من کجا، شما کجا و تقدیر

میوۀ خوشبختی رو همیشه نوبر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این اولین باره که شما باهام قهر کردید

یه چیزی می نویسم خدا منو ببخشه

اگه یه وقت بهم خورد منتظرم، برگردید

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:35  توسط آرا  | 

به نام خالق زيبايي ها

 

اسم من آرا است، عاشق گل سرخ، رنگ سرخ و هر چيز سرخ، شيفته راه رفتن زير باران البته بدون چتر، شب ها بي خواب، روزهاي بي تاب، هوايم پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محكومم به زنده ماندن نه زندگي كردن.

دلباخته غروب دريا و طلوع رؤيا هستم ذهن آشفته ام پر از بريده هاي ياد شاملو و سهراب و نيماست،‌ از سنت ها، تفعُل و شب يلدا را بيشتر مي پسندم، شمالي ترين نقطه دلم مال كسي ست كه هرگز دوستم نداشت و ندارد،‌ تنهام، مثل كوه هايي كه به قول قديمي هاي به هم نمي رسند، كجايند آن قديمي هاي مهربان كه ببينند آدم ها هم مثل كوه به هم نمي رسند، ترسم از نرسيدن است، سبدي دارم پر از خالي و پنجره اي كه رو به خانه هيچكس باز نمي شود.

سرنوشتي دارم پر از خطوط سرگردان و مبهم و منتظر كسي هستم كه روزي قرار بود براي هميشه بيايد و بماند اما حالا دلم هم براي او تنگ نمي شود، هر وقت به آرزويتان رسيديد دعايم كنيد اين حرف هميشه، اول و آخر من است. در آخر هم فقط يك دعا.

الهي! هر كس كه عاشقش هستي بيشتر از تو عاشقت شود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:57  توسط آرا  | 

به يادي كسي كه هيچ وقت نيامد.

 

اين نامه كه پيك آشناييست                                                    پيغامبر غم جداييست

اين نامه، نواي جان خسته است                                              خود آينه ي دلي شكسته است

غمنامه ي روزگار دردست                                                  خونين اثري ز اشك مردست

اين نامه ز من به نازنيني                                                     از دلشده يي به دلنشيني

بر آنكه گل و بهار من بود                                                    مهتاب شبان تار من بود

يعني به تو اي بهين ستاره!                                                   بر گوش فلك چون گوشواره!

من بوي تو را ز گل شنيدم                                                    رخسار تو را به ماه ديدم

موي تو بنفشه بر چمن داد                                                    روي تو صفاي گل به من داد

از من به تو اي سفر گزيده!                                                  اي از همه عاشقان بريده!

اي همسفر شبانه ي من                                                        وي ياد تو عطر خانه ي من

اي همدم مشفق و ستوده!                                                      وي طاقت من ز تن ربوده!

« يك روح » و « دو تن» حكايت ماست                                   «دو» خواندن ما حديث بي جاست

تو روح مرا به جان خريده                                                   من جان تو را به بر كشيده

تو در بر من به پا ستاده                                                      من در ره تو به سر فتاده

در هر نفسم نواي زاريست                                                   در رگ رگ من غم تو جاريست

دارم دلكي به عشق بسته                                                      اما چه دلي؟ دلي شكسته

من درد تو را به جان خريده                                                  جانيست مرا به لب رسيده

با يارم و بي خبر ز غيرم                                                     من عاشق عاقبت به خيرم!

از بس ز غمت ستم كشيدم                                                    بر هستي خود قلم كشيدم

من رنج فراق ديده بودم                                                        افسانه ي غم شنيده بودم

اما غم تو روان گدازست                                                      درديست كه قصه اش درازست

هر شب ز درخشش ستاره                                                   آيد به دلم غمي دوباره

گويم عجبا! دوباره شب شد                                                   هنگامه ي حمله تعب شد

با خويش به گفتگو در آيم                                                     غمنامه ي عاشقي سرايم

گويم كه: خوشا زمان ديدار                                                   شد بي تو جهان غم پديدار

بگريخت ز ما فراغبالي                                                       دل پر ز غم است و خانه خالي

اي واي كبوتران رميدند                                                       از خانه يكي يكي پريدند

دانم كه بلا بود محبت                                                          خود درد و دوا بود محبت

يك روز، چراغ دل فروزد                                                   يك روز، دل جهان بسوزد

عشق تو به من محبت آموخت                                                اما به فراق، جان من سوخت

با نام وفا به خود بلرزم                                                        آخر چه كنم كه مهرورزم؟

در رگ رگ من نواي عشق است                                           اين نيم نفس براي عشق است

هر دم كه قلم به دست گيرم                                                   ياد تو بر آيد از ضميرم

چون دست برم به سوي خامه                                                هر نامه شود « فراقنامه »

در خط و مركبم دويده                                                         اشكي كه به نامه ام چكيده

اين نامه و اين قلم بهانه است                                                 هر گوشه روم ز تو نشانه است

 هر جا كه نگاه من فتاده                                                      روح تو برابرم ستاده

چون پاي نهم به صحن خانه                                                  ياد تو كنم به هر بهانه

در هر قدمي مرا درنگ است                                                گوشم به اميد بانگ زنگ است

چون نغمه ي زنگ « در» بر آمد                                           گفتم كه اميدم از در آمد

هر نامه ز « نامه بر» گرفتم                                                 از لذت نامه، پر گرفتم

اي جان به فداي مهرباني                                                      شهديست به جام زندگاني

اين عمر هميشه در ستيزست                                                از چنگ من و تو در گريزست

برگيست كه از نفس بريزد                                                   تا ديده بهم نهي گريزد

يك عمر گذشت و از تو دورم                                                من زنده ي در ميان گورم

شب ها منم و سكوت سردي                                                  پروانه و شمع و بزم دردي

راه تو، به سوي خانه بستست                                               پل هاي ميان ما شكستست

آن كوه كه در ميانه بر جاست                                                ديوار بلند آرزوهاست

اي طوطي از قفس پريده!                                                     پا از همه عاشقان كشيده!

چون مرغ ز جمع ما پريدي                                                  بر خود غم زندگي خريدي

تو گر چه به جمع ما نبودي                                                   يك لحظه ز ما جدا نبودي

هر جا كه دلم اسير غم بود                                                    روح من و تو كنار هم بود

اي واژه ي عشق و دل ربودن!                                              وي معني عاشقانه بودن!

هر بار كه يادي از سفر شد                                                  مژگان من از سرشك، تر شد

گفتم كه اميدم از درآيد                                                          ز آن پيش كه عمر من سرآيد

چون عمر بگيرمت در آغوش                                                تا آنكه شود غمم فراموش

چنگي بزنم به تار مويت                                                      گل هديه برم ز باغ رويت

گويم كه غمت به ما چه ها كرد                                              در غربت زندگي رها كرد

افسوس كه اين خيال خام است                                               ديدار تو بر دلم حرام است

گفتم سخني كه جان در او نيست                                             ديدار تو هم جز آرزو نيست

 اي ياد تو عطر مهرباني                                                     وي چشم تو چشمه ي معاني

پيچيده در اين سرا صدايت                                                   آواي بلند خنده هايت

شب ها منم و جهاني تشويش                                                 گويم همه اين حديث با خويش:

ز آن روز خزان كه يار ما رفت                                             يك عمر ز كف، بهار ما رفت

گيرم كه بهار ديگر آيد                                                         صد باغ و بهار از درآيد

با غمزدگي بهار، تلخست                                                     شيريني روزگار، تلخست

گاهي ز خيال، كام گيرم                                                       تا از غمت انتقام گيرم

با خويش به گفتگوي هيچم                                                    خواهم ز خيال سرنپيچم

در شهر خيال، پر گشايم                                                      تا آنكه به ديدن تو آيم

من ساكن كشور خيالم                                                         با ياد تو گرم شور و حالم

گويم كه اگر سفر گزينم                                                       و ز لطف خدا تو را ببينم

بيم است مرا ز دل تپيدن                                                      در مرحله ي بهم رسيدن

از بسكه ز شوق، بي قرارم                                                  ترسم كه ز بوسه، جان سپارم

افسوس كه اين همه خيال است                                               زائيده ي دوره ي ملال است

گاهي كه ز غم نمي شكيبم                                                     خود را به فسانه مي فريبم

راهي به جهان تازه جويم                                                     با ياد تو اين ترانه گويم:

جسم تو اگر زمن جدا شد                                                      و ين غمزدگي نصيب ما شد

جان من و تو ز هم جدا نيست                                                اندوه فراق، سهم ما نيست

گر از دگران گسسته ام من                                                   كي از تو جدا نشسته ام من؟

هر لحظه تو در كنار مايي                                                    شيريني روزگار مايي

هر برگ به ارتعاش آيد                                                       گويم كه صداي پايش آيد

چون برگ خورد به پشت شيشه                                             ياد تو كنم به دل هميشه

گويم كه چو شب ز بام، سر زد                                              انگشت تو ضربه ي به در زد!

القصه كه خانه، غرق يادست                                                ز ين گونه نشانه ها، زيادست

در مرغ سحر ترانه ازتست                                                  هر جا نگرم نشانه ازتست

اي ياد تو شمع خانه ي من!                                                   وي نام تو در ترانه ي من!

غم مي خورم و ز غصه شادم                                                غم، عشق تو آورد به يادم

غم، نامه ي آفريدگارست                                                      غم، شعر بلند روزگارست

بي چاره، كسي كه غم ندارد                                                  گاوست و علوفه كم ندارد!

هر كس كه غمي نداشت خام است                                           بي غصه وجود ما « تمام » است

دل گوهر آفريدگارست                                                        از عالم غيب، يادگارست

گر دل، ز غم كسان نلرزد                                                    سنگست و به يك درم نيرزد

غم، محرم جان عاشقانست                                                    غم، زينت هر كه مهربانست

غم، حاصل عشق ومهربانيست                                              غم، از دل عاشقان جدا نيست

دل، عاطفه خيز و مهرجوشست                                             بي نغمه ي عشق، دل خموشست

آن دل كه در او صفاي غم نيست                                            گورست و چنين پديده كم نيست

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:53  توسط آرا  | 

پرواز خيال!

 

نازنين نامه ات از راه رسيد

روشني از طرف ماه رسيد

نام تو ديدم و جسمم جان يافت

كارم از نامه ي تو سامان يافت

چون ز پيكي برسد نامه ي يار

سر زند از دل آن، عطر بهار

ديدنش كار بسي سُنبل كرد

چون درختان، همه جانم گل كرد!

دل من شادي بسيار گرفت

شاخه ي خشك تنم، بار گرفت

پيش آن كس كه محبت بين است

نامه ي يار، عجب شيرينست!

همره نامه، گرفتم پرواز

آمدم سوي تو از راه دراز

تيز پرواز بود مرغ خيال

كوه در كوه پَرد بي پر و بال

در نور ديدم كوه و در و دشت

مرغ انديشه ز صد بيشه گذشت

آمدم تا به در خانه ي تو

باز كردم در كاشانه ي تو

غرفه در غرفه چو در بگشودم

با پَر عشق،‌ كنارت بودم

ليكن اي واي! كه بودي در خواب

با تو شد شوق سخن، نقش بر آب!

گل گيسو به رخت ريخته بود

دل من بر گُـلت آويخته بود

شانه كردم به نفس موي تو را

شستم از اشك، گل روي تو را

بوسه بر پاي تو زيبا دادم

صله ي عشق به لب ها دادم!

م‍‍ژه را شانه ي مويت كردم

بوسه ها را گل رويت كردم

صبح، چون ديده چو گل باز كني

تا كه روزي دگر آغاز كني

حس كني در نفست جان كسيست

بر رخت، اشك چو باران كسيست!

روح خود را نگراي در تك و تاز

شنوي از همه سو عطر نياز

پرسي از خويش كه در عالم خواب

چه كسي بوسه ربود از مهتاب؟

چه كسي پنجه به مويم زده است؟

يا چه كسي بوسه به رويم زده است؟

جاي گلبوسه چو ديدي به لبت

مي كني ياد ز مهمان شبت!

نازنينا! نگرانت نكنم

دل به سوي د گرانت نكنم!

مرغ بشكسته پرت من بودم

آنكه آمد به برت من بودم

اشك من به سر م‍ژگان تو بود

« روح » من بود كه « مهمان » تو بود!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:50  توسط آرا  | 

طاقت ناتمام

 

همنفس گلم سلام، دیگه یه گوله آتیشم

مضحکه دوستم نداری، دلم می خواد بیای پیشم

عجیبه، وقتی نمی خوای، من یکی دیوونه ترم

منتظرم ناز کنی و فقط بشینم بخرم

یکی می گفت که آدما، بیشترشون اینجورین

بر عکس آرزوهاشون، عاشق هم توی دورین

ولی تو چی، نه دوریو، نه نزدیکی دلت می خواد

اولش اینجوری نبودی، خوب یادمه، یادت می یاد؟

باز که مثل قبلیا شد، باز که می ذارمش کنار

چشات چه برقی می زنه، تو قاب عکست، رو دیوار

همش می پرسن اون چی شد؟ آره دیگه تو رو می گن

یکی می گفت اینجور کسا، فکر یه آدم دیگن

چیکار کنم، خودت بیا، جواب حرفا رو بده

به قول جویا هوا، بهمنه، نامساعده

به تو نمی شه راس نگم، ز این خیالا ترسیدم

از تو چه پنهون یه کمی پنهونی از تو رنجیدم

به اونا چیزی نیم گم، به هیچکی حرفی نزدم

هر چیه من مال توام، این کارا رو خوب بلدم

اما تا کی؟ باید تا کی این نقشارو بازی کنم؟

حالا که راضین همه، باید تو رو راضی کنم؟

راستی عجب دنیاییه، کاراش غریب و وارونس

دیوونه کم بود، خودشم از همه بیشتر دیوونس

ببین گلم، بهشت من، طاقت شونه هام کمه

عین یاس همسایمون، شاخۀ آرزوم خمه

زخم زبون آدما هر ثانیه زیادتره

همش می گن کجاس؟ چی شد؟ تو رو نمی خواد ببره؟

مادر بزرگ می گفت برو طالعتو یه جا ببین

منم آوردم عکستو، گفتم تو فالم اینه، این

همه بهم می خندیدن، تو هم بودی می خندیدی؟

کاش خودتو به جای من می ذاشتی و می فهمیدی

خب دیگه دردا خیلی شد، به درد آوردم سرتو

گفتم شاید دریابی این دیوونۀ پرپر تو

یه سر بزن، یه کار بکن، اینجا یه کم آروم بشه

منم اگه دوس نداری، بگو بذار تموم بشه

یه نامۀ تابستونی، تو یک شب ابری دی

تکلیفمو روشن کن و حق دل من و بگیر

دوست دارم تکراریه، خیلی بهت نیاز دارم

قلبمو با هر چی توشه، واست، تو نامت می ذارم

اگه دوسم داشتی که هیچ، فقط رو نامه دس بکش

اگر نه، راحت بگوو بدون من نفس بکش

فقط حقیقتو بگو، هر چی تو قلبت می گذره

به حرف قلبت گوش بده، اینجوری خیلی بهتره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:2  توسط آرا  | 

مخمل خاطرۀ تو

وقتی که نگات می شینه روی دیوار اتاقم

عکس تو تو قاب چوبی دوباره میاد سراغم

یاد اون روزا می افتم، با تو بودن زیر بارون

وقتی که شرمنده بودن، پشیمون لیلی و مجنون

یاد اون شبا می افتم، لب اون چشمۀ جاری

که گرفت از ما یه عکاس، دو تا عکس یادگاری

یکی شون سهم تو بود و یکی شونم مال من بود

کجا فکرشو می کردیم، آخرش جدا شدن بود

زیر رعد و برق تقدیر، من و تو با هم شکستیم

توی رویاهامون، اما، هنوزم صاف و یه دستیم

گل سرخی که تو دادی، بعد پرواز تو پژمرد

خشکش اینجا روی طاقچس، خاطرش هست و خودش مُرد

توی میدون زمونه، من و تو بازی رو باختیم

تقصیر طالع ما بود، سرنوشتو خوب شناختیم

مث اون کلاغ قصه، که نمی رسید به خونه

دوس نداش که مال هم شیم دست بی رحم زمونه

اسمش اینه که توی رفتی، یادگاریت رو به رومه

تو رو داشتن تا همیشه، مُنتهای آرزومه

بی گناهی، اما کوچت، چه آتیشی زد به ریشه م

همیشه بهت می گفتم، نباشی دیوونه می شم

می دونی ما بی گناهیم، جُرممون فقط وفا بود

هیچ دلی راضی نمی شه، که بگه تقصیر ما بود

مخمل خاطرۀ تو، توی صندوقچۀ چوبی

خوابیده مثل یه قصه، پُر راز و پُر خوبی

تو رو می سپرم به دست صاحب پونه و خورشید

اما افسوس و صد افسوس که تو رو به من نبخشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:59  توسط آرا  | 

ماجرای دو تا گل سرخ

 

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونۀ اون حالا تو یه گلدون سفالی بود

جای یارش چقدر تو این غریبی، خالی بود

یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت

یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازشای خورشید طلا قد کشیدن

قصشون شروع شُد و همش به هم می خندیدن

شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود

عکس دیوونگیشون، تو قلب هم افتاده بود

روزای غنچگیشون چقد قشنگ و خوش گذشت

حیف لحظه هایی که چکید و مُردُ برنگشت

گُلای قصۀ ما، اهالی شهر بهار

نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار

فک می کردن همیشه مال همن تا دم مرگ

بمیرن، با هم می میرن از غم باد و تگرگ

یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد

یکی از عاشقای قصۀ ما رو چید و بُرد

اون یکی قصۀ این رفتن رو باور نمی کرد

تا بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد

گُلای قصۀ ما، عاشقای رنگ حریر

هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر

هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود

چی می شد اگه تو دنیا، قصۀ سفر نبود

قصۀ گلای ما حکایت عاشقیاس

مال یاسا، پونه ها، اطلسیا، رازقیاس

که فقط تو کار دنیا، دل سپردن بلدن

بدون اینکه بدونن، خیلیا خیلی بدن

یکیشون حالا تو گلدون سفال، خیلی عزیز

اون یکی برده شده واسه عیادت مریض

چقدر به فکر هم، اما چقد در به درن

اونا دیگه تا ابد از حال هم، بی خبرن

روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره

این بلاها رو سر خیلی کسا در می یاره

بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره

توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره

این یه قانون شده که چه تو زمستون، چه بهار

نمی شه زخمی نشد از بازیای روزگار

اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید

حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید

ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه

خوبا رو کنار هم می یاره، بعدم می چینه

کاش دلای که هنوز می طپن واسه بهار

در امون بمونن از بازی تلخ روزگار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:58  توسط آرا  | 

دل تنیگی ها !

 

نه پیامی، نه امید گذر نامه بری

کیست، کز گمشده ی من برساند خبری؟

چون تو رفتی، همه جا خلوت خاموشان شد

نیست در کوچه ی ما، زمزمه ی رهگذری

تا که پرواز کنم سوی تو با نغمه ی عشق

چه شود گر که ببخشند مرا، بال و پری؟

مرغ شب در سفر یاد تو، چاووش منست

بهتر از اشک روان هم، نبود همسفری

به تن خسته ام، ای جان سفر کرده بیا!

که همه شب منم و یاد تو و چشم تری.

راه ما دور و دلم با غم تو نزدیکست

و ین دل غمزده، جز ناله ندارد هنری.

نه شگلفتست، اگر مرغ دلم ناله کند

نیست از سینه ی تنگم، قفس تنگ تری

برگ برگ تنم از باد خزان میلرزد

عاشقم و در شب من خفته امید سحری

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 13:45  توسط آرا  | 

بهانه

 

گفتی که به احترام دل، باران باش

باران شدمو به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو، دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره تابیدم

گفتی که برای باغ دل، پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن با فصل پاییز

گل دادم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجۀ بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 13:40  توسط آرا  |